![]() |
![]() |
|
| واگویه ها((نوشتن رنج پذیرش آن است و انکارش نه تنها درد آن را تسکین نمی دهد بلکه آنرا مزمن می کند)) |
|
چشمانش را که باز کردخود را روی نیمکت پارک نزدیک خانه شان پیدا کرد.یکم عجیب بود ....به دور و برش نگاهی کرد یادش نمی آمد کی اینجا به خواب رفته است قدری به مغزش فشار آورد آری با همسر و فرزندش به پارک آمده بود....
درست همین جا روی نیمکت با همسرش لیلا بچه شان را که با کودکان دیگر بازی می کرد می پاییدند. قدری نگران شد به اطراف نگاهی کرد. اثری از زن و بچه اش نبود اوضاع یکم غیر عادی به نظرش می رسید.پس از وارسی اطراف به طرف خانه به راه افتاد .نگران شده بود .... به داخل کوچه که پیچید پسر همسایه شان را دید که با دوچرخه اش طول کوچه را طی می کرد از کنار هم که رد شدند پسرک بی تفاوت زل زل به چشمانش خیره شده بود (( عجب دوره و زمانه ای شده بچه ها چقدر بی ادب شده اند)) ازاین تعجب کرده بود که پسرک چرا به او سلام نکرده بود... در این افکار بود که به در خانه رسید هرچه جیبهایش را گشت کلیدش را پیدا نکرد تعجبی نداشت همیشه چیزهایش را جا می گذاشت یا گم می کرد.چندین بار تا آن موقع دسته کلیدش را گم کرده بود... زنگ درب خانه را فشرد.صدایی ازپشت .ایفون به گوشش خورد-لیلا بودـ-: -کیه ؟ ـباز کن لیلا جان منم. ـشما ؟ - لوس بازی در نیار درو بازکن چند دقیقه ای پشت در معطل شد. کم کم داشت عصبانی می شد. دوباره زنگ را فشار داد در که باز شد از تعجب داشت شاخ در می آورد... مردی که روبروی او ایستاده بود از همه نظر شبیه او بود انگار پشت در آینه گذاشته بودند ************ پاسگاه سر خیابان مثل همیشه شلوغ بود... او را به همراه غریبه ای که زندگیش ر ا تصاحب کرده بود و چند نفر از همسایه ها به داخل پاسگاه برده بودند .. خیلی از همسایه ها دلخور بود که چرا در دعوا طرف غریبه را گرفته بودند.کتک مفصلی از آنها خورده بود . سرو صورتش خونی شده بوداز افسر نگهبان اجازه گرفت تا آبی به سرو صورتش بزند به طرف دستشویی راهنماییش کردند... شیر آب را باز کرد چند مشت آب به سرو صورتش پاشید نگاهش که به آینه افتاد ماتش برد دستهایش را به صورتش کشید شوکه شده بود خیلی غیر واقعی به نظر می رسید: او اصلا شبیه خودش نبود!...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:44 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
اوایل مهر بود و شور وشوق بچه ها
بوی کتابها و دفترهای نو...برادر زاده ام که امسال وارد مقطع راهنمایی شده است با خوشحالی کتابهایش را روی هم چیده بود و آنها را با ولع خاصی بازرسی می کرد چقدر بزرگ شد ه است .....!و چقدر از کودکی و لحظه بود شدن فاصله گرفته ام به سراغ کتابهایش میروم و مطابق معمول دنبال کتاب ادبیات فارسی می گردم... چند سالی بود تغییرات کتب درسی خصوصا درس ادبیات خیلی به مذاقم خوش می آمد پای سهراب و اخوان و نو گرایی به کتابها باز شده بود...... با یکبار ورق زدن کتاب شو که می شوم: فرازهایی از صحبتهای امام خمینی فرازهایی از صحبت های رهبری در دیدار با دانش آموزان یک متن از مطهری زندگینامه دکتر چمران چند شعر از شعرایی چون نصرالله مردانی و سبزواری و.... در نازلترین سطوح که به درد کودکستان می خورد متنهای بدون نویسنده متونی از حداد عادل یک سری درس اخلاق و اسلام و حضور بسیار کم رنگ یا عدم حضور بزرگان ادب فارسی از سعدی و فردوسی و حافظ گرفته تا اخوان و شاملو و فروغ.... قصد ندارم به محتوای متون فوق بپردازم اما هیچکدام بار ادبی چندانی ندارد متن یک سخنرانی چقدر می تواند بار ادبی داشته باشد..... بیاد چند سال پیشش می افتم که شعار(( نه شرغی نه غربی چمهوری اسلامی)) را که هرروز چندین بار در مدرسه تکرار می کرد را به اشتباه(( نچرخید نچرخید جمهوری اسلامی ))در خانه تکرار می کرد... و چقدر به حال او و دیگران غصه می خوردم و می خورم واقعا برآیند این نظام آموزشی با این کتب و معلمان بی انگیزه چه خواهد بود چقدر درست فکر می کنند کسانی که کودکان را قبل از سژردن به دست این آموزش و پرورش معیوب به خارج از کشور می فرستند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:8 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
سر دو راهی جلوی ماشینش را گرفتم
گفتم این راه به پرتگاه می رود گفت ممنون از راهنماییت و با سرعت تمام خودش را پرت کرد ((حمید رضا اقبال پور))
زمستان پس از او نیز نامش را نگهدار شکوه صبح و شامش را نگهدار زمستان پیرمردی سالخورده است بهارا احترامش را نگهدار..... ((میلاد عرفان پور))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:4 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
شب است و باز هم دلم بهانه گیر می شود دلم دوباره از غم زمانه سیر میشود
کجاست کودکی من به مادرم بگو بیا بیا ببین که کودکت چه زود پیر می شود بیا ببین که شعله ای چگونه سرد می شود بیا ببین پرنده ای اسیر تیر میشود گرسنه ها و سیر ها پرنده ها و تیر ها پرنده گرسنه با گلوله سیر می شود دوباره تا که می رسیم زمان و وقت رفتن است ((همیشه دیر می رسیم چه زود دیر میشود)) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:0 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
ای صبح ای بشارت فریاد .....
امشب خروس را در آستان آمدنت سر بریده اند.....(سایه)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:15 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
زاهدان کین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند انکار ديگر می کنند
مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 14:7 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
گل زردو گل زردو گل زرد بیا باهم بنالیم از سر درد
جهان تا در کف نا مردمان است ستم با مرد خواهد کرد نامرد.... (سایه) |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:39 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
هرچه قدر هم بالا و پایین بپری
ای گوسفند آهو نمی شوی هی خوردی و خوابیدی و پروار شدی غافل از اینکه هر چه قدر زودتر پروار شوی زود تر می میری ((حاجی واشنگتن :علی حاتمی)) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:46 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
شعار می داد
....برای آزادی به زندان میرفت!برای آزادی! شعر می خواندپررواز می کرد برای آزادی! آه اگر آزادی سرودی می خواند... دانشگاه تمام شد! حالا مهندس شده است مدیر شرکت ساختمانی امروز زندان می سازد به کمترین قیمت برای آزادی فردا کدام نغمه آزادی در دست ساز او خفه خواهد شد؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 12:7 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
۲۲خردادانتخابات چه اسم باشکوهی تنها مظهر دموکراسی در کشور ما شاید نصفه و نیمه اما به هر جهت فرصتی برای پرواز بیشتر فضای بازتروآزاد واندکی اضافه شدن طول زنجیر
فضای نصفه و نیمه بحث و جدل روسری ها و دستبندهای سبز ..... پیامکهای انتخاباتی پیامکهای تخریبی!!!!!!!!!!! تخریب شونده های معصوم!!!!!!! ((به کی میخواهی رای بدی؟)) جوانی تکیده سبزه رو با عینک دودی و دستبند و گردنبند بنفش توی حیاط دانشگاه از من می پرسد چه قدر اکراه دارم از پاسخ دادن به این سوال با اکراه میگویم :میرحسین!!!! جوان شروع میکند به گفتن و بسیار پر هیاهو از کروبی و جراتش و جسارتش و و قولهایش........... رفتارش به نظرم آشنا می آید به ادا و اطوارش شک میکنم و خیلی زود می فهمم که برادر اویس آزاد است کلی از کشفم خوشحال می شوم چقدر دنیا کوچک است.... از دانشگاه بر میگردم سوار تاکسی میشوم تاکسی که به صادقیه می رسد ترافیک سنگین می شود خیابان شلوغ است ازدحام جمعیت با عث ترافیک شده است عده ای عکس های میرحسین را در دست گرفته اند و شعار می دهند شعار هایی که هیچ وقت از زبان میرحسین نشنیدم.... زنی مسن به آنها بد وبیراه می گوید و می گوید میرحسین قاتل بچه اش است و اینکه چرا در دوره او اینهمه آدم اعدام شد..... عده ای هم با باتوم برقی و لباس مشکی و ریش بلند و عکسهای احمدی نژاد با جمعیت به صورت نه چنان نرمی گفتگو می کنند... رنگ احمدی نژاد را هم می فهمم بالا خره مشکی هم از رنگهای پرچم فلسطین است............ استراژی پیروزیهای کوچک نمی دانم شاید درست باشد در و دیوار پر از عکسهای چهره های نه چندان زیبای کاندیداها است جای خیلی ها میان عکسها خالی است خودم را به تر مینال می رسانم داخل ماشین تا اراک هم بحث انتخابات بود... با خودم فکر می کنم انتخابات همین طور نصفه ونیمه اش هم خوب است به برکت همین انتخاب کلی روزنامه از توقیف درامدُ کلی پول و سیب زمینی بین مردم تقسیم شد کلی برنا مه های جذاب از سیما پخش شد محسن رضایی ملی مذهبی شد!!!!!!!!!و زنجیر طویل تر شد....کاش هرروز انتخابات بود........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:5 توسط مهدی علیمحمدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 آذر 1386 |
| پیوندها |
|
جلال الدین انجمن دانش آموختگان دانشگاه صنعت آب وبرق احسان مهرابی حاج عباس شفیعی سید حسین کاظم زاده |
|
RSS
|